نمیدونم شاید برداشت های بعضی ها از مطالب وبلاگ
طوری بوده که توان نوشتن رو از من سلب کرده.
تا وقتی که خدا بخواد ادامه میدم. اما دلیل نداشتن توانم اینه که
برداشت هایی افراد متعصب دارن که براشون خوندن این وبلاگ خیلی ضرر داره.
آخه افراد متعصبی هستند که براشون فقط ظاهر دین وادیان مهم است.
و همیشه در سطح حرکت میکنن و جرات این که غوص کنن و به اعماق برن رو ندارن.
بعضی دیگه هم که میگن ( بابا تو داری اسرار رو میگی)!!!
آخه عزیزم قربونت بشم٬ مگه تو از اسرار خبر داری؟
که میگی اینو که گفتی از اسراره!!!.
اسراری که خدا به کسی بگه یا نشون بده٬
اون شخص از بیانش لال میشه و توان بیانش رو نداره.
ضمنا” شما دنبال اسرار نباش دنبال خدا باش …
من از نوشتن تک تک حروف این وبلاگ فقط قصد و نیتم خداست.
فقط میخوام بگم (((خدا یه خاص بزرگه)))
فقط میخوام بگم
بزرگی خدائیکه خالق هست با بزرگی مخلوق جداست
متاسفانه بعضی ها قداست مخلوقات رو تا حد خدا بالا میبرن
که این اشتباهه.
تمام مخلوقات و تمام کائنات در مقابل خدا یه ذره هم نمیشن.
ولی بعضی ها میگن فلان پیغمبر یا فلان کس قداست خدا داره …
تمام پیامبر ها و اولیاء خدا همه مخلوق هستن ..
در مقابل خدا٬ پیامبرها هیچی نیستند. از صفر هم کمترند …
نه پیامبرا بلکه تمام خلقت یه نقطه هم نیستن …
قداست خدا جدا … با فاصلهء خیلی زیاد قداست بندهء خدا ……………..
یادمه که در یه جایی با یه نفر همین بحث رو داشتم …
اما اون خیلی متعصب و افراطی بود.
شب اومدم خونه خوابیدم …
خواب دیدم که اون پیامبری رو که خدا میدونستن اومد پیشم
و جمله ای گفت که تن منو لرزوند. گفت:
وقتی کسی میگه فلانی خداست٬ تنم میلرزه٬
و از عظمت خدا به لرزه میفتم.
این کلام مستقیم اون پیامبر بود.
چند سال پیش رفته بودم کرمانشاه٬ یکی از عرفا مقبرش اونجا بود.
در شهر نوسود به نام سلطان اسحاق صحاک.
گفتم برم زیارتی بکنم و یه جلایی به دلمون بدیم.
مردم محلی گفتن میخوای احرام ببندی.
گفتم بابا میخوام برم زیارت …
گفتن سلطان اسحاق (نعوذ باالله) خداست. داری میری زیارت خدا …
من تنم لرزید … گفتم چی میگین شما …
خلاصه رفتم زیارت ببینم جریان این سلطان اسحاق چیه …
وقتی وارد شدم سلطان اسحاق که یه پیرمرد حدودا” ۱۲۰ ساله بود
منو دعوت کرد به سه روز اعتکاف در اونجا …
من که ناراحت بودم از این جریان … بمن گفت:
تو الان چند ساعته فهمیدی که این مردم به من میگن خدا … اینقدر ناراحت شدی …
ببین من چی میکشم و چقدر ناراحتم.
اما دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است.
به این مردم بگو من ذره ایی هم مقابل خدا نیستم …
بگو اینقدر تن منو نلرزونن …
سه روز موندم و به درخواستش عمل کردم …
در این مدت سه روز چیزهای جالبی یادم داد …
راستی یادم رفت بگم که اونجا همه سنی بودن … و همه با ایمان و با اعتقاد.
تو نماز جمعهء اونا هم رفتم.
خلاصه مطب اینکه :
مطالب این وبلاگ همش برای پیدا کردن راه خودته بسوی خدا
همین وبس.
اما اگر میدونی برزخت میکنه از خوندن مطالب خوداری کن.
تا ما هم توان پیدا کنیم برای نوشتن …
الله تع۱۹
برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA۱۹ در بلاگفا مراجعه نمائید.
Share This